تبلیغات
سیب من

سیب من
عشق هیچ وقت عوض نمیشه .... این آدمان که تغییر میکنن .... 
قالب وبلاگ
سلامــــــــــــــــــــــ
خوبین ؟؟؟؟؟؟؟
امروز چند تــــــا داستان کوتاه گذاشتم
امید وارم که خوشتون بیاد



                                         


شما خـــــدا هستید ؟

کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید .


او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش .کودک پرسید: ببخشید خانم :


شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم. کودک گفت: می دانستم با او نسبت دارید.

 

(این داستان رو احتمالا شنیدید اما قشنگه اگه نخوندید تا حالا بخونید )  

 
                                              طناب 



داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید.

مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهید داشت.
داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملاٌ تاریک شد.
به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط کرد.
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد

داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط کاملش شده بود.

در آن لحظات سنگین سکوت، چاره ای نداشت جز اینکه فریاد بزند خدایا کمکم کن!

- ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟ واقعاٌ فکر میکنی میتوانم نجاتت دهم؟

-البته تو تنها کسی هستی که میتوانی مرا نجات دهی!
- پس آن طناب دور کمرت را ببر!
برای یک لحظه سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نکند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یک کوهنورد را پیدا کردند که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود در حالیکه تنها یک متر با زمین فاصله داشت
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟ آیا تا به حال شده که طناب را رها کرده باشید؟
هیچگاه به پیامهایی که از جانب خدا برایتان فرستاده میشود شک نکنید!
هیچگاه نگویید که خداوند فراموشتان کرده یا رهایتان کرده است!
هیچگاه تصور نکنید که او از شما مراقبت نمیکند و به یاد داشته باشید خدا همواره مراقب شماست.!

وبه قول یکی از دوستان : اگه خدا تا لب پرتگاه بردت ،‏نترس ! یا گرفتت یا همون موقع پرواز رو یادت میده


 







                                                 (زود قضاوت نکنید )



مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد ..به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد . دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد : پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد . کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند…

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند . زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند . باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید . او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید .زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید ؟مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند.




http://images.abunawaf.com/2005/10/zl5.jpg




خب دیگــــــــه .....
اینم از آپ امروزمـــــــــــــ
راستی .....
موضوع آپ هفته ی بعد رو خودتون انتخاب کنید

باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمیدونم وخودت میدونی و.... هم نداریم هـــــــــــا !!!!!!!!
من رفتم فعلا:
بای بای بای




[ پنجشنبه 20 بهمن 1390 ] [ 03:55 ق.ظ ] [ پریسا متین ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

سلام
این وبلاگ منه : وبلاگ یه دختر خوب، مهربون ،با معرفت،با حال و . . . من اگه بخوام کل وجودم رو تو یک جمله خلاصه کنم میگم : من دختر خوبیم خیلی خوب!!!
و خلاصه از آدم های با معرفت هم خیلی خوشم میاد
و . . . .
خوش حال می شم به وبم سر بزنید . . . .
نویسندگان
لینک دوستان
نظر سنجی
نسبت به کدوم سال حس بهتری داشتی ؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب